هر دم از هَجم تو مرغ دلم آید به نوایی
شد اسیر خم گیسوت ولی نیست رهایی 
چون گرفتاری من دیدی و کردی تو جدایی
"عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی"

نرود صفحه رخسار تو یک لحظه ز یادم
به خیالی ز تو خوشنود و به فکری ز تو شادم 
راه عشق تو گرفتند همه عالم و آدم
"مردمان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم"  

تا چه مژگان تو از سینه به دل کرد کمانه
شرح شیدایی من شد به همه خلق فسانه
قصدم از کعبه و بتخانه بود دوست بهانه
"ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه"

با گل روی تو بلبل نکند میل گلستان

در چمن رشک ز قد تو برد سرو خرامان 
ای گرفتار کمند تو دوصد یوسف کنعان
"آن نه خال است و زنخدان و سرو زلف پریشان"

چشم مخمور تو هر زاهد و عابد بفریبد
دلربایی به کسی غیر تو حقا که نزیبد
دل محال است که نادیده رخت را بشکیبد
"پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند" 

همه عشاق ستاده اند به کویت چو غلامان
بر سر بام درآی و نظری کن به اسیران 
فرق نزدیکی و دوری نکند بر مه تابان
"حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان"

ای لب لعل تو شیرین تر و خوشتر ز  کلامت
به قیام آی که تا خلق ببینند قیامت 
گر کنی نیک نگاهی و هَمَت جان به فراست
"عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت "

بجز از دیدن روی تو نداریم تمنا
ذره را غیر هوای رخ خورشید چه سودا 
بربودی دلم ای ترک جفا پیشه به ایما
"روز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشا"

چون نسیم سحر از بوی تو آورد به سویم
کیست مشاطه که زد شانه به زلف تو، بجویم
گه زنم بوسه به دستان وی و گاه ببویم
"گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم"

شرط یاری نبود ای بت من عهد شکستن
من نه صیدم که توانم ز کمند تو بجستن
خود گرفتار کمندم نبود حاجت بستن
"شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن"

عشق روی تو چه بگرفت مرا سخت گریبان
عاجز آمد ز علاج مرضم جمله طبیبان 
چه شود گر به ترحم نظر آری به مریضان
"کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان"

فانی از خاک در کوی تو حاشا که نخیزد
خوش از ابروی [کمان گیر] تو صد باز پَریزد(۱)  
آنکه افتاد به میدان تو چون با تو ستیزد؟!
فانی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد


۱- پریزد= مخفف بپرهیزد  

#نصرالله_خان_اصلانی 
متخلص به #فانی 
شاعر فقید و معاصر کهن دیار درگزین
(۱۳۱۷-۱۲۷۵ شمسی)