نازبالش داستان زندگی مردمی متوسّط است در شهرکی تازهپاگرفته به نام «شهرک آرزو» که بهجای روستای کهنه ی «عدسکار» بنا شدهاست .این روستا که با رشدی ناقص روبروست و بخشهایی از آن به شهر بدل شده و بخشی دیگر همچنان ده باقی مانده است. در آنجا، هم ساختمانهای چندین طبقه را میشود دید و هم کوچههایی را که در آن مرغ و خروس میچرخد و گاو و گوسفند گذر داده میشود.
نازبالش» ماجرای تخمِ کدوتنبلهایی است که میبایست حتما روی نازبالش قرار گیرند تا رشد کنند.تخمهایی که پس از خوردن بانی هوش فراوان در فردشده و به «تخمهای هوش آور» معروف هستند. اولین کسی که از این تخمها میخورد،آقا ماشاءلله است که بعد از برداشتن پس اندازش از بانک، با دست پر به خانه میرود و خانواده را با این شگفتی آشنا میکند. زن ماشاءلله با برداشتن تخمی از کنار جوی آب و کاشتن آن، بانی تکثیر تخم میشود.او که در گیر بیخوابیهای مردش است و معتقدبه این که« هرچه بیشتر بفهمیم بیشتر اذیت می شویم» تخم کدو را به شوهر میدهد تا آنها را بفروشد.
پسری به نام مهربان از ماشاالله خان یکی از این تخم ها را می خرد و با خوردن آن هوشاش زیاد می شود. مهربان بعد از این کار توجه اش به ساعت قدیمی و بزرگی که در میدان قدیمی شهرک سالها است خوابیده و خاک میخورد، جلب میشود. ساعتی که از قضا، متعلق به پدربزرگش بوده است. نازبالش داستان تلاش مهربان برای به کار انداختن دوباره این ساعت است.
از اینجا به بعد خواننده پیگیر، رفت و آمد مهربان و خواهرش به شهرداری برای به کار انداختن دوباره ساعت و تلاش شبانه روزی شهردار برای رونق شهرک است.تلاش و کوشش تا جایی که بعد سالها، ساعت سالم، بر بالای قلعه خودنمایی میکند.
کارها که ختم به خیرمی شود، دوباره سر وکله ماشاءلله خان پیدا میشود، که هنوز که هنوز است خیالات در هم برهمش نمیگذارد به خواب خوشی فرو برود.در انتها نویسنده از شهرک آرزو میگوید که محل گردشگران، تخم کدو و نازبالش فروشان شده است.